تبليغاتX
رود - وقتی مادر نیست، گویی هیچ چیز نیست و با این همه همه چیز هست.

رود

 

وقتی مادر هست غر می­زنم که من هر کار می­کنم شما دقیقا نقطه­ی تاریکش را می­بینید و ایراد می­گیرید. وقتی مادر هست جواب این است که من ایراد می­گیرم که کس دیگری نقصی نبیند. چه مادر باشد، چه نباشد زیر لبی می­گویم ولی عادلانه نیست. من کارهایی بلدم و انجام می­دهم که دختران ...

وقتی مادر نیست ایراد می­گیرم. از غذا پختنم، از به هم ریختگی اتاق، در هم بودن لباس­ها. حتی یک دستمال هم تصادفا کف اتاق نمی­افتد. تصادفا 8 جفت کفش مختلفم جلوی در جمع نمی­شوند و تصادفا خانه مرتب­تر از همیشه می­شود و تصادفا بر خلاف همیشه وقت صرف جمع و جور کردن کسل کننده نیست!

وقتی مادر هست سر پول دادن به چاقو تیزکنی که همه­ی تهران صدایش را حداقل یک بار شنیده­اند بحث می­کنیم. قبول ندارم. می­گویم با این که می­گیرد و دعایی می­کند، گدا نیست. شاید غرورش بشکند. مادر که هست جواب می­دهد که می­دانم و کار خودش را می­کند. مادر که نیست تا صدای گرفته­ی مرد در کوچه می­پیچد، می­پرم سراغ کیفم و سریع می­روم پایین. دعا که می­کند فکر می­کنم مادر می­داند لابد چیزهایی!

وقتی مادر نیست، ساعت از هفت که می­گذرد و هنوز به خانه نرسیده­ام، نگران خودم می­شوم و فکر می­کنم باید سریع­تر بروم خانه. مادر که هست تا زنگ می­زند به پرسیدن کجایی، با اخم می­گویم تازه هفت است و زیر لبی فکر می­کنم که 21 ساله هستم من دیگر.

مادر که هست اختلاف نظر هست. سر جاهایی که نباید رفت. کسانی که نباید دید، کارهایی که نباید کرد. مادر که نیست جاهایی نمی­روم. کسانی را نمی­بینم و کارهایی را نمی­کنم.

مادر که نیست با اهل فامیل که زنگ می­زنند به احوال­پرسی یک دور کامل مسابقه می­دهم در تعارف تکه پاره کردن و قربان شما و بچه­ها را از طرف من ببوسید و ببنیمتان به زودی و وای چه خوش­حال شدم صداتان را شنیدم و لطف کردید از خواب بیدارم کردید بگویید جای مادر خالی نباشد و ...

مادر که هست هر دو فکر می­کنیم این حرف­ها احساسات واقعی نیستند. او فکر می­کند باید به زبان ­آورد. من فکر می­کنم باید همان را گفت که واقعا احساس می­شود. اگر این­هاست این­ها و اگر نیست لزومی هم نیست.

مادر که نیست، هست­های زیادی نیست و نیست­های زیادی هست. مادر، درون من، بین همه­ی آنچه از کودکی به من آموخته و بین همه­ی سال­های رفاقت قدیمی­مان که همسال من است حضور دارد. مادر در نگاهی که به من بخشیده، در مهربانی مثال زدنیش که هیچ وقت قبول نداشتم ولی همواره ستودم، در نظم درونی خانه، در برگ برگ گلدان­هایی که به من سپرده و هم صحبت­های قدیمیش هستند، در ظرف برنج­های پسمانده­ی پشت پنجره برای کبوترها، در چهار قل صبح­ها، در زیر لب زمزمه کردن موقع شستن ظرف­ها ، یک باره از عصبانیت منفجر شدن و یک دفعه آرام شدن و حتی در چشمانم که برق می­زند وقتی به تو فکر می­کنم حضور دارد.

          با مادری که همه ­جا هست، مجال دلتنگی نیست...

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 13 |


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن X

سردآب رود.کلاردشت.جایی که برای هزارمین بار عاشق ترکیب آب، کوه، جنگل و خدا شدم.


قطرات اول
نامه به من


کوتاه خواندنی

نازنین من
برای دخترم!
خواهر عزیز من
گفتگو!
رقص!!!
آرشیو پیوندهای روزانه


بارش های قدیمی

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

شعر


می خونم

*
راز
لیلا
سروش
رهایی (فرهمند)
شب شرقی(سارا)
خاطرات فرنگ (هادی)
کوچه علی چپ(احسان)
سیب زمینی آسیب دیده(پدی)
نغمه های نوی یک شبان(هامون)
مجاز (فروزنده)
زندگی ( علی )
سکوووت ( مینا )
کوهستان ( همایون)
سکوت بشکسته(هادی)
از هر دری وری ( حسین )
پیاده روی ( سید حسین )
ارمیا
تی.ام
ایران اهدا
گرافیکی
متانویا


    :

قالب : Night Skin