|
از یک ساعتی به بعد که نتوانم بخوابم، هرچه هم خسته باشم خوابیدن سخت می شود. ساعت هایی که با این حال می گذرند ساعت های عجیبی هستند. نمی دانم چه طور ولی هم من جور دیگری می شوم هم بقیه. آدم ها انگار نزدیک تر و صمیمی ترند. اگر پیامکی به کسی بزنم، بعدها که دوباره بخوانمش سریع می فهمم در همچو موقعی فرستاده ام. ذهنم یک جور سیلانی خاص را تجربه می کند که انگار توانی برای مراعات فرم ها و قواعد روز را ندارد. همه چیز شفاف تر می شود و ساده تر. جایی برای فکرهای بد باقی نمی ماند و انگار همه مثل من خسته تر از آنند که پیام های زاید را انتقال دهند فقط و فقط لب کلام منتقل می شود. خوب که فکر کنم دو بار هم این بی وزنی شبانه اتفاقات جالب و عجیبی را رقم زد که فرای انتظارم بود. حتی کتاب خواندن در این ساعت ها تجربه ای کاملا متفاوت است. صفحات کتاب مثل فیلم می شوند و از هر صفحه تصویری می ماند.حتی تصویر واضح تو تاب بر می دارد. کش می آید و انگار با همان سمج بودنت پهن می شود روی تمام سطح اتاق.در چنین شب هایی آهسته تو را نفس می کشم تا بخوابم.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 13 |
|
| ||||||