|
رفته بودم شهروند. فکر کردم بهترین جایی که میتونم پرسش نامههای بازاریابی رو پر کنم اونجاست. با خودم گفتم اگر کسی پشت میز ارتباط با مدیریت بود، میرم و اجازه میگیرم. اگرم نبود کارم رو میکنم .کسی نبود. میرفتم سراغ کسانی که در صفهای طولانی بودند و سلامی و علیکی و .... سوالها را میپرسیدم و جوابها را یادداشت میکردم. استاد گفته بود دقت پاسخ دهنده بیشتره این طوری. واکنش مردم خیلی خوب بود. خیلی بیشتر از تصورم همکاری کردند. حتی بعضیها بارها ازم تشکر کردند. تا این که همین طور که میگشتم، آقای نسبتا محترمی با ظاهری که از یه حراستی انتظار میره اومد جلو پرسید چی مینویسی؟ من که شستم خبردار شد طرف چی کارست مثل بچهی خوب راستشو گفتم. گفتم دانشجوام و اینها هم برای شرکت خاصی نیست و ... گفت هماهنگ کردی؟ گفتم نه. گفت کارت قانونی نیست و مثل اینه که من بیام تو حیاط خونه شما بچرخم و بگم مزاحم که نیستم!.... که منم رگ بچه سرتقیم زد بالا و گفتم مگه مزاحمت ایجاد کردم برا کسی و با آدما حرف میزنم و از خودشون اجازه میگیرم و مگه حرف زدن جرمه و هرکی نخواد حرف نمیزنه و ... یکی من بگو یکی اون. مردم که رد میشدند حساس شده بودند و نگاه میکردند. یک دفعه طرف برگشت گفت اصلا اجازه نمیدم این کاغذا رو ببری بیرون که من دیدم داره بیخ پیدا میکنه و در رفتم. بیرون توی پارکینگ هم چندتا پرسشنامهی دیگه پر کردم که بارون شدید شد و دیگه اونجا هم نمیشد ایستاد. زیر بارون راه افتادم سمت خونه. تو راه دایم به این فکر میکردم که اگر برخورد دیگهای میکرد، منم موضع تدافعی نمیگرفتم. میتونست راه نماییم کنه که چی کار کنم. اون وقت کار به داد و اینا نمیکشید. میشد منم زبلتر میبودم یا آرومتر. هزاران میشد دیگه هم میشد... ولی راستی چرا حراستیهای هیچ ارگانی را ندیدم که راهکاری سوای ایجاد ترس و اعمال زور بلد باشند؟!
+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 16 فروردین1388 20 |
|
| ||||||