|
شاید لذت بخشترین بخش خونه تکونی لحظه ای باشه که یه شیء، حجم نمناکی از خاطره رو میپاشه تو صورت آدم. از چند ورق کاغذ گرفته تا یه گیره سر که افتاده پشت تخت. هر کدوم میتونن آدمو سالها برگردونن عقب. میتونن یاد آدم بندازن اون موقع که اون گیره رو میزده به سرش، چی تو ذهنش بوده، دور و بریهاش کیا بودن و نگاه اون به اونا چه جوری بوده. اون وقت ساعتها میره تو فکر، فکر فکرایی که بودن و نیستن، فکر فکرای خاک گرفته، فکر فکرایی که انتظارشون رو میکشیدی و نیومدن. تو این جور مواقع خیلی بیشتر مطمئن میشم که حجم زیادی از زندگی ما تو ذهنمون میگذره. زندگی همهی اتفاقای دور و بر و کنشها و واکنشها نیست، بلکه بخشی ازاونهاست که موفق میشن به ذهن ما راه پیدا کنن. یکی از شخصیتهای خیلی قدرتمند یه سری فانتزی هست که رمز قدرتش دقیقا همینه. که اون بخشهای بد و ناگوار یا حتی ناخواستهی حقیقت به ذهنش راه پیدا نمیکنن. این جور موقعها خیلی بیشتر از هر وقت دیگهای به گوشههایی از ذهنم فکر میکنم که خاک گرفتن و چیزهایی که تو گوشههای تاریک گمشون کردم و اونایی که همیشه میدونستم لازم دارم و باید تهیه کنم ولی هی پشت گوش انداختم. روزهای خونه تکونی دلگیرن، نه به خاطر کلی کار که میریزن رو سر آدم و نه به خاطر به هم ریختگی اطراف. به خاطر یادآوریها. روزهای خونه تکونی شیرینن، نه به خاطر کلی خنده و شیطونی بین کار کردنها و نه به خاطر نتیجهی لدت بخشش. به خاطر یادآوریها.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 7 اسفند1387 20 |
|
| ||||||