|
نمیدانم اگر ناخنهایت بلند بود باز این قدر که حالا دوستت دارم دوستت داشتم یا نه یا اگر شاعر مورد علاقهات یکی از این سیاه و تلخهایی بود که هیچ وقت دوستشان نداشتم چه میکردم نمیدانم اگر این قدر مثل من محو گل و برگ و جنگل نبودی چه فرقی برایم میکرد هیچ نمیدانم اگر زیرکانه و دوستانه شوخی نمیکردی دل میبستم یا نه و نپرس چون نمیدانم اگر این همه که هستی نبودی، روشن نبودی، در دلم چه میگذشت نمیدانم از این همه جزییات محو کدام یک شدهام ولی خوب میدانم که دوستت دارم
سال نو مبارک.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 28 اسفند1387 0 |
خوب که نگاه می کنم چیزهای ریزه میزه و کوچکی هستند پیوندهای میان آدم ها. انگار با کم رویی پی بهانه ای برای با هم بودن هستیم... + بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 23 اسفند1387 16 |
MP3 playerام اسلحهی سرد شده این روزها. باز تصمیم گرفتم نگذارم هر که هر چه دوست دارد به گوشم بریزد و بسیار راضیام از این تصمیم چون واقعا میبینم سهل انگاری این چند وقت و گوش دادن به این خزعبلاتی که نه آرامشی به همراه دارند نه لذتی نه لطافتی نه دقتی و بکارتی و نمیدانم به چه جراتی خود را موسیقی مینامند چه بر سرم آورده. به هر حال همیشه با تاکسیها سر این داستان مشکل داشتم. من اگر دوست نداشته باشم صبحم را با صدای دلچسب پارسال بهار دسته جمعی ... شروع کنم که را باید ببنیم؟ یا نخواهم موقع برگشت به خانه بعد از یک روز طولانی مراحل مخ زنی و بعد معاشقهی ملت را بشنوم به که باید پناه ببرم؟ دیروز سوار تاکسی خطی شدم. بین یک خانم و آقا رو صندلی عقب نشسته بودم. صدای ضبط واقعا بلند بود. آن قدر که حتی وقتی MP3player را با بلندترین صدای ممکن در گوشم گذاشتم باز میتوانستم بشنوم خانهی معشوقهی مربوطه کجاست و اسم سگش چیست و التماسهای عاشق به معشوق که حداقل اندازه سگش او را دوست داشته باشد هم روی صدای گرم محمد نوری و هم روی اعصاب من رژه میرفت. آخر تصمیم گرفتم از راننده خواهش کنم صدا را کم کند. قبول کرد. چند دقیقه بعد دیدم در آینه به من اشاره میکند. گوشیها را درآوردم و دیدم میپرسد میخواستی با موبایل حرف بزنی؟ جواب دادم نه. فکر میکنید چی شد؟ صدا را از قبل هم بیشتر کرد!!! عقب نشینی میکنم. در واقع چارهی دیگری ندارم ولی میرنجم. چرا تو که باید به من خدمات بدهی به حقوقم، سلیقهام، و وضعیتم احترام نمیگذاری؟ همهمان متوقعیم، از دولت، از خدا، از وزیر و وکیل و رییس جمهور محبوب مردمیمان ولی خدا وکیلی چه قدر در همین ریز رفتارها حواسمان به هم هست؟ چه قدر آن ایرانی بافرهنگ و نوع دوست و وارث اولین منشور حقوق بشر که پایش بیفتد جلوی بیگانگان برایش یخه هم جر میدهیم هستیم؟ چه قدر؟ من خیلی کم. خیییییییلی کمتر از آنچه به قول دکتر حسابی برای آقا یا خانم شدن لازم است. تو چه؟ + بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 11 اسفند1387 19 |
شاید لذت بخشترین بخش خونه تکونی لحظه ای باشه که یه شیء، حجم نمناکی از خاطره رو میپاشه تو صورت آدم. از چند ورق کاغذ گرفته تا یه گیره سر که افتاده پشت تخت. هر کدوم میتونن آدمو سالها برگردونن عقب. میتونن یاد آدم بندازن اون موقع که اون گیره رو میزده به سرش، چی تو ذهنش بوده، دور و بریهاش کیا بودن و نگاه اون به اونا چه جوری بوده. اون وقت ساعتها میره تو فکر، فکر فکرایی که بودن و نیستن، فکر فکرای خاک گرفته، فکر فکرایی که انتظارشون رو میکشیدی و نیومدن. تو این جور مواقع خیلی بیشتر مطمئن میشم که حجم زیادی از زندگی ما تو ذهنمون میگذره. زندگی همهی اتفاقای دور و بر و کنشها و واکنشها نیست، بلکه بخشی ازاونهاست که موفق میشن به ذهن ما راه پیدا کنن. یکی از شخصیتهای خیلی قدرتمند یه سری فانتزی هست که رمز قدرتش دقیقا همینه. که اون بخشهای بد و ناگوار یا حتی ناخواستهی حقیقت به ذهنش راه پیدا نمیکنن. این جور موقعها خیلی بیشتر از هر وقت دیگهای به گوشههایی از ذهنم فکر میکنم که خاک گرفتن و چیزهایی که تو گوشههای تاریک گمشون کردم و اونایی که همیشه میدونستم لازم دارم و باید تهیه کنم ولی هی پشت گوش انداختم. روزهای خونه تکونی دلگیرن، نه به خاطر کلی کار که میریزن رو سر آدم و نه به خاطر به هم ریختگی اطراف. به خاطر یادآوریها. روزهای خونه تکونی شیرینن، نه به خاطر کلی خنده و شیطونی بین کار کردنها و نه به خاطر نتیجهی لدت بخشش. به خاطر یادآوریها.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 7 اسفند1387 20 |
داشتم "مدیریت جامع کیفیت" رو جستجو می کردم. ببینین چی پیدا کردم:
+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 5 اسفند1387 19 |
|
| ||||||