تبليغاتX
رود

رود

 

نمی­دانم اگر ناخن­هایت بلند بود باز این قدر که حالا دوستت دارم دوستت داشتم یا نه

یا اگر شاعر مورد علاقه­ات یکی از این سیاه و تلخ­هایی بود که هیچ وقت دوستشان نداشتم چه می­کردم

نمی­دانم اگر این قدر مثل من محو گل و برگ و جنگل نبودی چه فرقی برایم می­کرد

هیچ نمی­دانم اگر زیرکانه و دوستانه شوخی نمی­کردی دل می­بستم یا نه

و نپرس چون نمی­دانم اگر این همه که هستی نبودی، روشن نبودی، در دلم چه می­گذشت

نمی­دانم از این همه جزییات محو کدام یک شده­ام

ولی خوب می­دانم که دوستت دارم

 

سال نو مبارک.

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 28 اسفند1387 0 |


 

خوب که نگاه می کنم چیزهای ریزه میزه و کوچکی هستند پیوندهای میان آدم ها. انگار با کم رویی پی بهانه ای برای با هم بودن هستیم...

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 23 اسفند1387 16 |


 

MP3 playerام اسلحه­ی سرد شده این روزها. باز تصمیم گرفتم نگذارم هر که هر چه دوست دارد به گوشم بریزد و بسیار راضی­ام از این تصمیم چون واقعا می­بینم سهل انگاری این چند وقت و گوش دادن به این خزعبلاتی که نه آرامشی به همراه دارند نه لذتی نه لطافتی نه دقتی و بکارتی و نمی­دانم به چه جراتی خود را موسیقی می­نامند چه بر سرم آورده. به هر حال همیشه با تاکسی­ها سر این داستان مشکل داشتم. من اگر دوست نداشته باشم صبحم را با صدای دلچسب پارسال بهار دسته جمعی ... شروع کنم که را باید ببنیم؟ یا نخواهم موقع برگشت به خانه بعد از یک روز طولانی مراحل مخ زنی و بعد معاشقه­ی ملت را بشنوم به که باید پناه ببرم؟

دیروز سوار تاکسی خطی شدم. بین یک خانم و آقا رو صندلی عقب نشسته بودم. صدای ضبط واقعا بلند بود. آن قدر که حتی وقتی MP3player را با بلندترین صدای ممکن در گوشم گذاشتم باز می­توانستم بشنوم خانه­ی معشوقه­ی مربوطه کجاست و اسم سگش چیست و التماس­های عاشق به معشوق که حداقل اندازه سگش او را دوست داشته باشد هم روی صدای گرم محمد نوری و هم روی اعصاب من رژه می­رفت. آخر تصمیم گرفتم از راننده خواهش کنم صدا را کم کند. قبول کرد. چند دقیقه بعد دیدم در آینه به من اشاره می­کند. گوشی­ها را درآوردم و دیدم می­پرسد می­خواستی با موبایل حرف بزنی؟ جواب دادم نه. فکر می­کنید چی شد؟ صدا را از قبل هم بیشتر کرد!!!

عقب نشینی می­کنم. در واقع چاره­ی دیگری ندارم ولی می­رنجم. چرا تو که باید به من خدمات بدهی به حقوقم، سلیقه­ام، و وضعیتم احترام نمی­گذاری؟  همه­مان متوقعیم، از دولت، از خدا، از وزیر و وکیل و رییس جمهور محبوب مردمیمان ولی خدا وکیلی چه قدر در همین ریز رفتارها حواسمان به هم هست؟ چه قدر آن ایرانی بافرهنگ و نوع دوست و وارث اولین منشور حقوق بشر که پایش بیفتد جلوی بیگانگان برایش یخه هم جر می­دهیم هستیم؟ چه قدر؟

من خیلی کم. خیییییییلی کمتر از آنچه به قول دکتر حسابی برای آقا یا خانم شدن لازم است.

تو چه؟

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 11 اسفند1387 19 |


 

شاید لذت بخش­ترین بخش خونه تکونی لحظه ای باشه که یه شیء، حجم نمناکی از خاطره رو می­پاشه تو صورت آدم. از چند ورق کاغذ گرفته تا یه گیره سر که افتاده پشت تخت. هر کدوم می­تونن آدمو سال­ها برگردونن عقب. می­تونن یاد آدم بندازن اون موقع که اون گیره رو می­زده به سرش، چی تو ذهنش بوده، دور و بری­هاش کیا بودن و نگاه اون به اونا چه جوری بوده. اون وقت ساعت­ها می­ره تو فکر، فکر فکرایی که بودن و نیستن، فکر فکرای خاک گرفته، فکر فکرایی که انتظارشون رو می­کشیدی و نیومدن. تو این جور مواقع خیلی بیشتر مطمئن می­شم که حجم زیادی از زندگی ما تو ذهنمون می­گذره. زندگی همه­ی اتفاقای دور و بر و کنش­ها و واکنش­ها نیست، بلکه بخشی ازاون­هاست که موفق می­شن به ذهن ما راه پیدا کنن. یکی از شخصیت­های خیلی قدرتمند یه سری فانتزی هست که رمز قدرتش دقیقا همینه. که اون بخش­های بد و ناگوار یا حتی ناخواسته­ی حقیقت به ذهنش راه پیدا نمی­کنن. این جور موقع­ها خیلی بیشتر از هر وقت دیگه­ای به گوشه­هایی از ذهنم فکر می­کنم که خاک گرفتن و چیزهایی که تو گوشه­های تاریک گمشون کردم و اونایی که همیشه می­دونستم لازم دارم و باید تهیه کنم ولی هی پشت گوش انداختم.

روزهای خونه تکونی دلگیرن، نه به خاطر کلی کار که می­ریزن رو سر آدم و نه به خاطر به هم ریختگی اطراف. به خاطر یادآوری­ها.

 روزهای خونه تکونی شیرینن، نه به خاطر کلی خنده و شیطونی بین کار کردن­ها و نه به خاطر نتیجه­ی لدت بخشش. به خاطر یادآوری­ها.

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 7 اسفند1387 20 |


 

داشتم "مدیریت جامع کیفیت" رو جستجو می کردم. ببینین چی پیدا کردم:

http://www.tahghigh.net/tahghigh_daneshjoo_new/tahghigh_amade2.php?number=186400&onvan=%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%20%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%20%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA&safhe=17&gheimat=2000

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 5 اسفند1387 19 |


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن X

سردآب رود.کلاردشت.جایی که برای هزارمین بار عاشق ترکیب آب، کوه، جنگل و خدا شدم.


قطرات اول
نامه به من


کوتاه خواندنی

نازنین من
برای دخترم!
خواهر عزیز من
گفتگو!
رقص!!!
آرشیو پیوندهای روزانه


بارش های قدیمی

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

شعر


می خونم

*
راز
لیلا
سروش
رهایی (فرهمند)
شب شرقی(سارا)
خاطرات فرنگ (هادی)
کوچه علی چپ(احسان)
سیب زمینی آسیب دیده(پدی)
نغمه های نوی یک شبان(هامون)
مجاز (فروزنده)
زندگی ( علی )
سکوووت ( مینا )
کوهستان ( همایون)
سکوت بشکسته(هادی)
از هر دری وری ( حسین )
پیاده روی ( سید حسین )
ارمیا
تی.ام
ایران اهدا
گرافیکی
متانویا


    :

قالب : Night Skin