تبليغاتX
رود

رود

 

Love is liquid cause u drown and u swim with out even knowing u knew how to

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 30 بهمن1387 21 |


 

من رو  که در پایان یه روز بداخلاق کلی خندوند:

http://www.anidalton.blogfa.com

پ.ن: آرشیو را بخوانید.قدیمی ترها گاه بی نهایت با نمکند.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در سه شنبه 29 بهمن1387 22


 

It’s a slippery point where fascination turns to love.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 26 بهمن1387 20 |


 

ایده های قابل اجرای شما را برای گذراندن تعطیلات آخر این هفته خریداریم.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 19 بهمن1387 15 |


نزار را اولین بار با ترجمه ی خوب دکتر یوسفی از اتوبیوگرافیش(داستان من و شعر) شناختم. سال اول دبیرستان بودم و تا کتاب را تمام نکردم زمین نگذاشتم. بعد از شناختنش و محو جسارت و افکارش شدن دنبال شعرهایش گشتم و اولین مجموعه بلقیس بود که آن هم با ترجمه ی دکتر زرین کوب بود اگر اشتباه نکنم. بعدها فهمیدم ترجمه چندان به متن پایبند نبوده ولی به هر حال سرآغاز دوستی من با نزار قبانی شاعر عاشفانه ها و حماسه-های زیبای عرب بود. دیگران بسیار بهتر و کامل تر از من معرفیش کرده اند. من تنها خواستم لذت شعر خوب را شریک شوم. شعری که آن قدر قوی باشد که حتی بعد از جراحت های ترجمه سالم و شاداب به نظر برسد...

پیش از آنکه عاشقت شوم
با زبان کنار می آمدم
با مهارت جادوگری حرفه ای، با آن بازی می کردم
و نخهایش را
مثل کودکی که بادبادکی را حرکت می دهد
در کف داشتم
من امیر پرندگان بودم...و سرور خنیاگران
وقتی قدم به بیشه می گذاشتم
خرگوشها پشت سرم می دویدند
و درختان در پی ام سر می نهادند
قورباغه های جویبار با من حرف می زدند
و ستاره ها از ایوانهایشان پایین می آمدند
تا سر بر شانه ام بگذارند و به خواب بروند.

پیش از آنکه عاشقت شوم
خورشید در قلمرو ادبی من غروب نمی کرد
و مملکت شعر من
سراسر خشکیها
و همه زنان را در بر می گرفت
و لبی که چیزی در باره اش نمی سرودم
به گلی کاغذی بدل می شد
و سینه ای که در سراسر زندگی
به معامله با من تن درنمی داد
بی سواد و عقب افتاده به شمار می آمد
و از حقوق شهروندی محروم می شد!

پیش از این
آشیانه گنجشکها در حنجره ام پنهان بود
و هزار چابکوفسکی
و هزار رخمانینف
و هزار سید درویش
در خون من می نواختند
الفبا معشوقه ام بود
و بیست و هشت حرف
برای بیان من و اعترافاتم کفایت می کرد
حرفها مثل گله ای از آهوان به دنبالم راه می افتادند
از دستم علف می خوردند
و اصول عشق ورزی از من می آموختند.

پیش از آنکه عاشقت شوم
رویاهایم به اندازه خودم بود
اندوهم ، شادی ام و جنونم هم به اندازه خودم بودند
اما وقتی آن عشق بزرگ از راه رسید
تنگنای بزرگ آغازیدن گرفت
نقشه های جغرافیای زبان دریده شد
و هر آنچه از سخنان زیبا می شناختم
برای دربر گرفتن ده دقیقه از آن شوق و آرزو
وقت دعوت تو به شام کفایت نمی کرد

پیش از آنکه محبوبه ام شوی
بر سریر زبان می خفتم
با هر واژه ای که می خواستم مغازله می کردم
هر واژه ای را که دلم می خواست به همسری می گزیدم
با زبان مشکلی نداشتم
چونان ارگ کلیسا در طنین خویش ماوا می گرفتم
و چون کبوتران
و قناریان آواز می خواندم
و زبان را
مثل انگشتری از زمرد سبز در دست داشتم

بعد از آنکه محبوبه ام شدی
عاقبت حافظه لغوی ام را از دست دادم
و جز نام تو
شیوه تلفظ و نگارش همه حروف را از یاد بردم
از تمام صداها
تنها صدای تو در خاطرم ماند
و از آبهای مدیترانه
چیزی جز چشمان سرشار از اندوه
و آکنده از سرمه و مرغان دریایی تو به یاد نمی آورم

بعد از آنکه شمشیرت در گوشت تنم
و گوشت دانایی ام نشست
کشف کردم که هر چه مساحت عشق گسترش یابد
مساحت هنر دچار تنگنا می شود
و مثل اسکناس باطله بی اعتبار می گردد
و دانستم همه کلماتی که می دانم
برای پرداخت هزینه دو فنجان قهوه
در یکی از قهوه خانه های ونیز ، کومو
وین یا بیروت کافی نیست

ای که مرا در درون شعرهایم به بند می کشی
و هر طور می خواهی بر کلیدهای ساز حنجره ام
و نغمه های صدایم حکم می رانی
کافی نیست که بگویم "دوستت دارم"
باید با تو به مرحله" فرا زبان" برسم
و با تو به فراتر از ُسحیم
و عروة بن ورد
در آن سوی رمزگرایی و مکتب "هنر برای هنر" و سوررئالیسم
گام بگذارم
بانوی من
ای که زبان را در چمدانت نهادی
و به سفر رفتی
چرا گلوله را به دهانم شلیک کردی
و مرا به مرحله لکنت برگرداندی؟

+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 12 بهمن1387 20 |


 

دارم سعی می کنم... تو یه جمع دوستانه که کلی خاطره ازش داری، کلی لحظه های باارزش باهاشون گذروندی، کلی ناراحتیشونو که دیدی غصه دار شدی، کلی زندگی کردی باهاشون، باید سعی کرد، اونم خیلی زیاد که از فکر روزایی که میان و این آدما قد یه عالمه کوه و دریا باهات فاصله دارن دلگیر نشد. باید سعی کرد، اونم خیلی زیاد، که حتی ته دل هم به خاطر چیزی که اونا رو خوشحال می کنه، خوشحال بود. باید سعی کرد، اونم خیلی زیاد، که آدما رو نه به خاطر مفهومی که برای ما دارن، بلکه برای خاطر خودشون دوست داشت. باید سعی کنم... اونم خیلی زیاد...

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 4 بهمن1387 10 |


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن X

سردآب رود.کلاردشت.جایی که برای هزارمین بار عاشق ترکیب آب، کوه، جنگل و خدا شدم.


قطرات اول
نامه به من


کوتاه خواندنی

نازنین من
برای دخترم!
خواهر عزیز من
گفتگو!
رقص!!!
آرشیو پیوندهای روزانه


بارش های قدیمی

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

شعر


می خونم

*
راز
لیلا
سروش
رهایی (فرهمند)
شب شرقی(سارا)
خاطرات فرنگ (هادی)
کوچه علی چپ(احسان)
سیب زمینی آسیب دیده(پدی)
نغمه های نوی یک شبان(هامون)
مجاز (فروزنده)
زندگی ( علی )
سکوووت ( مینا )
کوهستان ( همایون)
سکوت بشکسته(هادی)
از هر دری وری ( حسین )
پیاده روی ( سید حسین )
ارمیا
تی.ام
ایران اهدا
گرافیکی
متانویا


    :

قالب : Night Skin