|
هستند کسانی، که گاه بی نهایت عزیزند و آشنا. آشنا که گفتم نه که خیال کنی می شناسیشان، آن طور آشنا که خیال می کنی می توانی و می خواهی بشناسی. و هستند زمان هایی، که گاه بی نهایت می رنجی و می رنجانی. رنج، نه از آن نوع که مقدس است و پاک کننده. از آن نوع که بی مقدار است و کاهنده. بی کلام، عظمت به هیچ می بازد گاه. سیاه می شوم وقتی فقط شاهدم. وقتی که می گذرم بی اعتراض به خود، به دیگران. که آای ...کجا؟ دلی رنجید. چه فرق که از آن تو بود یا دیگری؟ این دل ها، این روزها، این بودها حرمت دارند. سیاه می شوم وقتی فقط می گذرم، بی کلام... سیااااااه ه ه ه + بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 30 دی1387 18 |
یه وقتای دوست داری بپری و یه غریبه رو بغل کنی. بس که بهت حس آشنایی داده. بس که بوی چیزی و جایی رو میده که همیشه دنبالشی... برای همهی غریبه های مهربون و مهربونی های غریب. کاش ردشون هیچ وقت بین شلوغی های شهر بدبینمون گم نشه.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 9 دی1387 12 |
|
| ||||||