|
این روزها بیشتر از هر وقت دیگهای مختار بودن انسان رو تجربه میکنم. یا شاید هم درک میکنم. و این که اگه اون بار امانت، اختیار بوده، کوه و آسمون و همه و همه حق داشتن که از ترس بلرزن و نپذیرن و من حق دارم از اولین دقایق روز که چشمم رو باز میکنم تا آخرین لحظه که پلکام دوباره با همن، سنگینی این بار رو حس کنم. به خدا حق دارم. اگه مژههام گاه به گاه تر میشن، خیال و ذهنم از تنم دوره، به خدا حق دارم. دارم سعی میکنم به اندازهی آدم بودنم انسان بشم. سعی میکنم به اون حقیقت عاشقانگی پشت هر انتخاب برسم. به خدا حق دارم اگه رد نگاهم هنوز گیجه. فقط به من شک نکن. به خدا حق دارم... + بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 31 تیر1387 0 |
یه لحظه، ته دلت، برای خوب موندن همهی خوبیها دعا کن... هیسسس، فقط دعا کن.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 30 تیر1387 13 |
دوستی ما مثل شیر بوده. سفید، پاک، رسواکنندهی هر ناپاکی و مقوی. برای کودکی چون من لازمتر از آب. نمیدانم این جا را میخوانی یا نه، میتوانستم به خودت بگویم که چه قدر ممنونم، از تو و از خدا برای همهی این سالها و سالهای بعد از این، بارها هم گفتهام ولی این بار دوست داشتم حجم شادیام را فریاد کنم. .. + بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 28 تیر1387 9 |
When somebody loves you It's no good unless he loves you - all the way Happy to be near you When you need someone to cheer you - all the way Taller than the tallest tree is That's how it's got to feel Deeper than the deep blue sea is That's how deep it goes - if it's real When somebody needs you It's no good unless he needs you - all the way Through the good or lean years And for all the in between years - come what way Who know where the road will lead us Only a fool would say But if you'll let me love you It's for sure I'm gonna love you - all the way, all the way پ.ن۱: اجرا سلن دیون و پاواروتی. پ.ن۲: گوجه پرت نکنید. ترانه به این قشنگی. از عواقب گم شدن mp3 و پای pc آهنگ گوش دادنه! من شیفتهی پاراگراف دومّم و یاد دل نشین کسی که این آلبوم را هدیه داد.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 22 تیر1387 0 |
حقیقت دارد احمدرضا احمدی پ.ن: برای نوشتن یه مقدار زیادی درگیرم. پست های آماده هم نمی چسبند در این گرما !! + بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 21 تیر1387 0 |
گفتم ز شبم، سحر برآید آیینه دلی، زِ در درآید ترسم که زِ پا، فتاده باشم آن دم که شب سیه سرآید + بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 19 تیر1387 0
برای من تا همهی طعمهای محبوب تابستانیم را نچشم تابستان انگار کاملا شروع نشده. چند روزیست زدم به در خوش گذرانی. امروز تابستان، آن طور که گاهی میپسندم بر من ظاهر شد. صبح بلند شدم. ورزش کردم. صبحانه درست کردم. تا ظهر چند کار ریز و کوچک.( تحت آموزشم!) عصر هم کتاب و بهترین قسمت هندوانه بود و بلاااال. تابستونم مبارک + بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 12 تیر1387 0 |
دیروز جشن فارغ التحصیلی 83ایهای دانشکده بود. من و چند تا از بچههای دیگر هم رفتیم.عجیب خاطرات جشن دبیرستان زنده شده بود. چند تا کلیپ از مسافرتها و کلاسها و برنامههاشان با هم پخش کردند. یاد انیمیشنی که با مینا و مریم ساختیم افتادم. یاد روزهای خوبی که story board میکشیدیم و با هر ایدهی جدید، خودمان یک ساعتی میخندیدیم. و بیشتر از همه یاد آن موقعی که بچهها داشتند انیمیشنمان را میدیدند و ما فرصت داشتیم با دستهای گره خورده به هم، به همهی آن روزهای خوب و بدی فکر کنیم که کنار هر کدام از بچهها گذرانده بودیم. و فرصت بود که چشمها کم کم تار و تر شوند، دستها بیشتر گره خورده و خیال موّاجتر. خیال روزهای نیامده... آخرها که رفتیم برای خداحافظی از بچهها، حال و هواشان سنگین شده بود، بین آینده و گذشته تاب میخوردند. نمیدانم چرا خیلی دلم میخواست حلقهای درست کنم. به همه یاد بدهم با هم، هم صدا، محو نیروی حلقه شوند و بخوانند:
*امروز، هر گوشهی دنیا، گر با همیم و گر تنها با هم، همراه و همپیمان ، ره پیماییم سوی فردا فردا، صد ستاره روید، از آسمانها بریزد فردا، از قلب ظلمتها، نور گرمی برمیخیزد...
+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 10 تیر1387 0 |
طبقهی اوّل، اون مهمون ناخوندهی توی سرت رو بر میدارن. همون غدهی تپل مپل رو که چند سالی هست جا خوش کرده اونجا! طبقهی دوّم، رگ گرفتهی قلبت رو باز میکنن. همون که قالب کرههایی که هر روز صبح قورت میدادی بالاخره کار دستش داد . طبقهی سوم، تو به دنیا مییای. یا کاکل زری هستی یا شاخ نبات. عموها و خالههای میان و اون لپهای سرخ کوچولوت رو به نوبت میبوسن . طبقهی چهارم، صافکاری و نقاشیه! هر چی رو که زدی داغون کردی اینجا برات راست و ریس میکنن. طبقهی پنجم، دل کوچولت رو که درد میکنه ، بی درد و خونریزی! میشکافن و اوضاعشو رو به راه میکنن . در و دیوارها رو رنگی کردن که غصهای نمونه تو دلت . طبقهی ششم، نکن خب! تو که زور نداری، چرا دعوا میکنی؟ دستت شکسته؟ هیچ غصّه نخور . درستش میکنن . طبقهی هفتم، هر بلایی سر دل و رودت آوردی ، بدو این هفت طبقه رو بیا بالا ! و طبقهی هشتم هوا هنوز تاریک بود که آوردنت. دم دمای اذان صبح. رنگ به صورت نداری. فقط یه جای زخمه که کمی به قرمزی میزنه. سر خود تصمیم گرفتی باز. میخواستی بری. میگفتی جای موندن نیست. خیلی با خودت کلنجار رفتی که چی جوابشو میدی! آخه هنوز یادت بود که گفته من مییارمت و خودم هم میبرمت. میخواستی پیش دستی کنی. نمیدونم تیغ کند بود یا دلت نیومد رو حرفش حرف بزنی که موندگار شدی. وقتی میارنت بالا، همهی نگاهها اول رو صورت جوونت و محاسن کوتاهت میچرخه. و طبقهی هشتم زیر بار نمیری که بیای. فکر میکنی دکتر که ببینتت، بقیه رو قانع میکنه که چیزی نیست و میتونی بری. میدونی اینا همش فیلمه! همه مامور اونن! اومدن تحقیق. میخوان به بقیه بگن تو دیوونهای. دستشون رو خوندی. دکتر که میگه باید بمونی، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازی و تصمیم میگیری به بازیشون ادامه بدی. اینم مامور اوناست. برای اونا کار میکنه.. و طبقهی هشتم دل کوچیکت طاقت این همه غصّه رو نداره! موهای بور و پر پشتت از همیشه پریشون تره . میبینیش که کنارت نشسته و داره مثل همیشه موهاتو نوازش میکنه. بقیه میگن رفته ولی تو میدونی که هست. همیشه هست. مادرها بچههاشون رو تنها نمیذارن . آره ! هست. همین کنار. دستشو میگیری تو دستت و خوابت میبره... و طبقهی هشتم همهی این سالها کار کردی. خوب کار کردی. همهی شعارها رو باور کرده بودی. چشمت رو رو دزدی همه بستی و کار کردی. هر کاری که میتونستی. یه روز میگن که دیگه نمیخوانت، یه میش لکهی ننگ گرگهاست. از کارِت، از عشقت جدات میکنن. این داستان رو صدها بار برای خودت تکرار کردی و برای بقیه... و طبقهی هشتم طبقهی هشتم طبقهی هشتم همهی این سالها فکر میکردم یک روان پزشک یا یک روان شناس ، چه طور میتونه بیمارش رو درک کنه، این که اون بیمار آدمییه که توی یکی از بازی های زندگیش شکست خورده براش مهم نیست؟ اومروز فهمیدم کافیه آدم ببینیه. فهمیدم این کار به راحتی کار پزشکییه که بیمارش در نتیجهی یه بیتوجهی مثل کم لباس پوشیدن تو هوای سرد، سرما خورده. فهمیدم ...امروز خیلی چیزها فهمیدم. اینکه یک تصمیم غلط، یه کم ضعیف بودن یا یه کم بیش از اندازه حسّاس بودن ، همون قدر علّت طبیعی یک مشکل روانیه که ویروس عامل آنفولانزا. امروز چشمهامو باز کردم و دیدم. خیلی از اتفاق های دیگه ی زندگی هستن که ترس یا نگرانی ازشون ، یک بار برای همیشه از بین می ره ، وقتی نگاه کنیم و بخوایم که ببینیم... پ.ن: داشتم فایلها رو گردگیری میکردم. از پوشهی 360 سرک کشید و خواست که اینجا هم بذارمش.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در پنجشنبه 6 تیر1387 0 |
یکی از چیزهایی که هیچ وقت در دوست داشتنش شک نکردم کارتون و انیمیشن بوده. نابترین لذّتها را همواره از یک انیمیشن خوب بردهام. یک انیمشن (پویا نمایی) خوب طرح داستانی قوی دارد. سرشار از خلاقیت است. از موسیقی به تاثیر گذارندهترین صورت بهره میبرد. حقیقت را زیبا و گویا بیان میکند و باور کردن فراواقعیت را آسان میسازد و مگر از هنر چه انتظاری جز این هست؟! باعث تاسف است که کارهای داخلی قوی چندانی برای معرفی وجود ندارد. به هر حال کمپانیهایی مانند walt disney و Pixar نامهای آشنای این صنعتند. کمپانیهای ژاپنی و چینی، هر چند فراگیری بیشتری دارند حدّاقل در ایران کمتر شناخته شدهاند.( Clamp ژاپن...) چیزی که از همه بیشتر در پویانمایی میپسندم ظرافت است. انتقال احساس شخصیت به ظریفترین شکل ممکن حتی اگر یک فیل است حس مواجه شدن با یک اثر خوب را در من بیدار میکند. Horton hears a who ساختهی((FOX Blue sky است و از این ظرافت برخوردار. این کارتون خوش ساخت که محصول 2008 است ماجرای فیلی است که صدای یک جامعهی میکروسکوپی، ساکن یک غبار(؟) را میشنود و سعی میکند بقیهی حیوانات جنگل را در نجات این میکروجامعه با خود همراه کند. اصل داستان از یک سری داستان قدیمی آمده است که در 1954 چاپ شدهاند. نکتهی دیگری که در لذت بردن مهم است توانایی همذات پنداری است. کانگوروها و میمونها و موشها باید به اندازهی کافی به تیپهای شخصیتی نزدیک باشند. کارتون باید مرا از دنیای روزمرهی زندگیام بیرون بکشد و با این همه ارزشها را به تصویر بکشد. از دنیای آدمها بدون نشان دادن آدمهای واقعی حرف بزند. Horton این ویژگی را هم دارد. صدای مناسب برای شخصیتها و استفادهی به جا از موسیقی و آواز هم کاملا ً سر ذوقم آورد. صدای جیم کری در نقش Horton عالیست. خلاصه این که حادثهی خوبیست تماشایش. لذّت ببرید.
+ بارش های ذهن و دل مهبان در پنجشنبه 6 تیر1387 0 |
سر یک چهار راه چراغ هر چهار طرف قرمز بود. چهار راه بعدی هر چهار چراغ سبز بودن. سرِ هیچ کدوم نمیشد حرکت کرد... + بارش های ذهن و دل مهبان در سه شنبه 4 تیر1387 14 |
|
| ||||||