تبليغاتX
رود

رود

 

داستان زير از سعدي شيرازي نقل شده است :

 

" به هنگامي که من کودکي بيش نبودم ، عادت داشتم با پدرم ، عموها و عموزاده هايم ، نماز خوانده و به دعا و نيايش بپردازم . ما هر شب نيز گرد هم جمع مي شديم و به قرائت بخشي از قرآن گوش مي داديم . در يکي از اين شبها ، هنگامي که عمويم در حال قرائت قرآن بود ، متوجه شدم که اکثر افراد حاضر در آن جلسه به خواب رفته اند . در آنجا بود که رو به پدرم کرده و گفتم : هيچ کدام از اين خواب آلوده ها قادر به درک کلمات پيامبر نيستند . ايشان هرگز به خدا نخواهند رسيد .

و پدرم نيز در جواب گفت :

پسر عزيزم ، راهت را با ايمان ادامه بده و اجازه بده تا هر کسي به مراقبت از خود بپردازد . چه کسي مي داند که شايد ايشان در خواب و روياهايشان ، در حال گفتگو با خدا باشند . من نيز ترجيح مي دهم که تو هم مانند آنها در خواب باشي تا اينکه اين گونه به سختي به قضاوت درباره ي ايشان پرداخته و بدين نحو محکومشان کني . "

 

دوست دارم ياد بگيري تا يادم بدي که دست از خدايي براي بقيه برداري و آدم بشي . . .

 

پ. ن : نقل از کتاب داستانهايي براي پدران،فرزندان و نوه ها ، پايولو کويليو ( پيشنهاد مي کنم يه نسخه از اين کتاب رو داشته باشين ، از اون کتابايي نيست که يه روند تا تهش رو بخونين )

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 16 خرداد1386 14 |


 

مي دوني ... تو روزهاي سرد ، اون موقع ها که باد هم مي ياد خدا رو بيشتر دوست دارم . بابا گفته خدا همَه جا هست حتي تهِ ته کمد که اون جوراب نارنجي هام پارسال افتادن . اونجا از بس تاريک و تنگه که گاهي به خدا مي گم قبول کنه از اونجا بياد بيرون . چند باري هم بهش گفتم که وقتي خواست بيخيال ِ اون جا بشه جورابهام رو هم بياره بيرون ولي انگار خدا دوست داره همه جا باشه . قبلا که نمي دونستم خدا هست ، از تاريکي      مي ترسيدم ولي الآن نه . اون وقتايي که بارون مي آد رو هم دوست دارم . با اينکه ماماني گفته هيچ وقت نبايد بيرون از خونه عينکم رو از چشام در بيارم ، ولي وقتايي که دونه هاي بارون مي افتن رو شيشه هاش ، درش مي آرم . اين جوري ديگه نه من کسي رو مي بينم و نه کسي من رو ! اون وقت دوست دارم ساعت ها فقط من و خدا با هم قدم بزنيم آخه اون حتي وقتي بارون مي آد هم مي بينتم . دوست دارم براش از مدرسه و دوستام بگم ، از فيلمهايي که ديدم و کتابايي که خوندم . از فکرام هم مي گم . مي دونم همه رو مي دونه ولي من دوست دارم خودم براش تعريف کنم . وقتايي که مي خوام از همکلاسي جديدم براش تعريف کنم ، يه کم خجالت مي کشم آخه اون مي دونه که  من اون  رو خيلي بيشتر از بقيه دوست دارم . چند بار هم ازش خواهش کردم اگه مي تونه کاري کنه که اونم بخواد با من دوست بشه . بابا گفته بايد با همه دوست باشم و از کسي بدم نياد . حتي گفته بايد خوراکي هامو به همه تعارف کنم . نمي دونم نظرش چيه که يکي رو بيشتر دوست داشته باشم . شايد ازش پرسيدم . من تابستونها رو خيلي دوست ندارم چون نه بارون مي آد ، نه هوا سرده . ولي اون وقتايي رو که    مي ريم مسافرت و من اجازه دارم توي ماشين با صداي بلند آهنگ گوش بدم ، دوست دارم . دوست دارم همه ي راه ساکت بمونم و به آهنگ گوش بدم و فکر کنم ولي ماماني گاهي دلش مي خواد ازم يه سوالايي بپرسه که بايد بهشون جواب بدم چون اون هم دوست داره با من حرف بزنه . خيلي چيزاي ديگه اي هم هستن که دوستشون دارم و بعدا مي گم .

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 9 خرداد1386 19 |


 

الناس معادن ، کمعادن الذهب و الفضه

 همه ی مردمان ، معدن هایی هستن ، بسان معدن های طلا و نقره

                                                                                           پیامبر

* حواست هست ؟؟ جمله هیچ قیدی نداره !

+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 7 خرداد1386 22 |


 

- ببخشين خانوم ، اين از تو کيف شما افتاد .

بر مي گردم طرف صدا ، مي بينم لبخندم  رو گرفته دستش و تا بخوام چيزي بگم مي ذارتش کف دستم و مي ره ! يادمه صبح گذاشته بودمش تو کيفم و درش رو محکم بسته بودم . پس چه جوري افتاده؟! هر کار مي کنم دوباره بچپونمش تو کيفم ، نمي شه ! کي سر صبحي حوصله ي يه لبخند رو داره آخه ؟ با خودم فکر مي کنم بهتره رو لبام قايمش کنم ولي هي از اينور و اونور کش مياد و گوشه هاش آويزون مي مونه . مي ذارمش رو گونه هام ولي چين مي خورن و چال مي افتن . نه از اون چالهايي که دوسشون دارم و نشونه ي از ته دل خنديدنمن ، يه چال زشت . به هر جا که بندش مي کنم ، باز درميره ، آخر سر پرتش مي کنم تو چشام و اونجاست که موندگار مي شه ! گاه برق مي شه و لوم مي ده ، گاه اشک مي شه و سرازير مي شه ، گاه ...

 

پ.ن: براي تو که خوب فهميدي گريه ها همان خنده ها هستند ...

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 6 خرداد1386 21 |


 

خسته ام . هیچ هوای سنگین حرف زدن ندارم . واگویه های دلم حرفهای سبک روزانه اند . خسته ام...این رو گفته بودم ...از خوندن حرفهای تو  توی وبلاگت ، از سلام احوالپرسی های شتاب زده ، از رد نگاهمون که به هم نمی رسه ، از این سکوت های سنگین و تلخ هم .

دلم می خوتد دعوتت کنم به یه لیوان چای تلخ که می دونم دوست نداری با یه تکه کوچک شیرینی که سر تقسیم کردنش کلی با هم کلنجار می ریم و می خندیم . دوست دارم وقتی دلم تنگ شده برات ، بدون هیچ sms ای که شرایط رو چک می کنه ، زنگ بزنم و 3،4 دقیقه ای صدات رو ، صدای نفس های سینه ی همیشه گرفتت رو بشنوم .

 بذار رو راست باشم باهات رفیق ... این جماعت دوستی نمی دانند . قدر صداقت نمی شناسند . و من احتیاط هیچ نیاموخته ام . قصه های پدر ، حرفهای مادر ، همه پر بوده اند از پاکی ، خوبی ، سادگی !

و چه کودک مانده ام !!

راستش ، دیشب که نبودی ، دل پری داشتم ، چه حاجت به فکرهای عمیق و کنکاشهای چند ماهه و چند ساله ، وقتی تمام معنای خوبی به این سادگی هر روز از زیر دستهای من و تو و ما مثل ماهی کوچک عید لیز

می خورد و می افتد توی حوض کدر پارک ، جایی که معلوم نیست نصیب گربه خواهد شد یا از تنفس زجر آور تاریکی جان خواهد داد .

راستش رفیق...خسته ام ...این را گفته بودم ، می دانم ...دلم دوستی می خواهد بی دغدغه . دوست دارم نگران دوستانم باشم  ، غربت نگاه ها را با دست دلم وجب بزنم و قیمتش را با هر آنچه او از دوستی به من بخشیده ، بی چک و چانه بپردازم .

حیف که این روزها ، درس های اول و دوم احتیاط  و بی توجهی را دائم از من امتحان می گیرند ، هیچ تستی از صداقت نیامده ... افسوس ...این بخش رو خوب با هم خوانده بودیم .

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 4 خرداد1386 14 |


 

می دونی ، این روزها که می گذرن هر روز دنبال یک نشونه می گردم . نمی دونم آجر چندم این دومینو ام . هر روز داری منو به سمت انتهای این بازی هل می دی . کاش می دیدی هر چند اون آخریه ، دیرتر از بقیه می افته ولی وقتی لغزید و زمین خورد ، بار همه رو دوش اونه . می دونم ، کار خودت رو هم داری سخت می کنی . شاید هم لذت اون تماس آنی به یک عمر افتادن بیارزه . صدای ارتعاشات زمین رو می شنوم . دیر نیست که قاعده ها به هم بریزه ...

                                                                    

   

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 2 خرداد1386 0 |


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن X

سردآب رود.کلاردشت.جایی که برای هزارمین بار عاشق ترکیب آب، کوه، جنگل و خدا شدم.


قطرات اول
نامه به من


کوتاه خواندنی

نازنین من
برای دخترم!
خواهر عزیز من
گفتگو!
رقص!!!
آرشیو پیوندهای روزانه


بارش های قدیمی

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

شعر


می خونم

*
راز
لیلا
سروش
رهایی (فرهمند)
شب شرقی(سارا)
خاطرات فرنگ (هادی)
کوچه علی چپ(احسان)
سیب زمینی آسیب دیده(پدی)
نغمه های نوی یک شبان(هامون)
مجاز (فروزنده)
زندگی ( علی )
سکوووت ( مینا )
کوهستان ( همایون)
سکوت بشکسته(هادی)
از هر دری وری ( حسین )
پیاده روی ( سید حسین )
ارمیا
تی.ام
ایران اهدا
گرافیکی
متانویا


    :

قالب : Night Skin