تبليغاتX
رود

رود


من تا مدت ها دیگه این جا نمی نویسم. نه این که نوشتنم اتفاق مهمی بوده باشه که حالا دارم عدمش رو جار می زنم، نه. از این قرتی بازی های وبلاگ حذف کردن و هی اومدن و رفتن و این نوع جلب توجه ها هم خوشم نمیاد. ننوشتنم هم دلایل فلسفی قلنبه و سیاسی و اجتماعی نداره، هرچند که بی تاثیر از هیچ کدومشون نیست.

نمی نویسم چون من هم مثل بیشمار زنان کره ی زمین، هر شب که قبل از خواب کارهای کرده و نکردم رو مرور می کنم و برنامه های فردا و همه ی تلنبار شده های ذهنم جلوی چشم هام رژه می رن، کلی ناگفته و ایده برای نوشتن به ذهنم میرسه. کلی عبارت، عنوان، موضوع که خوبند ولی یک جورهایی عقیمند، کالند، اصالت ندارند و از همه مهم تر

                    خیلیشان حرف هایی هستند که من می خوام تو بدونی و شاید فقط تو بدونی...



من تا مدت ها شاهدم و شاید بیشتر از هر زمان دیگری می خونم و چه دست نوشته های خوبی که پیدا کردم. . . در اولین مجال ذهنی اون ها رو سهیم می شم باهاتون.

*صدای باران است
صدای قطره های پیاپی
که از شکاف زمین
رود می سازند
و رود
غبار و قایق را
به موج می بخشد
به موج ِ آینده
- خداحافظ!

* سیما یاری


+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 7 شهریور1388 23 |




شما هم حس می کنید یه کم یه جوریه عید امسال؟ . . .

تولدش مبارکمون باشه.


+ بارش های ذهن و دل مهبان در پنجشنبه 15 مرداد1388 23 |



او هست.

نه، فک نکن خل شدم.

من، تو و خیلی های دیگه بی نهایت گاه، او و تمامی معانی عظیم بودنش را فراموش می کنیم.




+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 19 تیر1388 0 |



باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
...

باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
...
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

سیاوش کسرایی

+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 30 خرداد1388 22 |


مهرورزان زمان­های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز ز من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته­ی من
یاد ‌آن قصه­ی شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می­زد شیرین
تیشه می­زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می­خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

پ.ن: به گمان عقیده­ای هر چند بد داشتن و برایش جان دادن و زندگی کردن بهتر از بی اعتقادیست.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 8 خرداد1388 1 |


 

وقتی مادر هست غر می­زنم که من هر کار می­کنم شما دقیقا نقطه­ی تاریکش را می­بینید و ایراد می­گیرید. وقتی مادر هست جواب این است که من ایراد می­گیرم که کس دیگری نقصی نبیند. چه مادر باشد، چه نباشد زیر لبی می­گویم ولی عادلانه نیست. من کارهایی بلدم و انجام می­دهم که دختران ...

وقتی مادر نیست ایراد می­گیرم. از غذا پختنم، از به هم ریختگی اتاق، در هم بودن لباس­ها. حتی یک دستمال هم تصادفا کف اتاق نمی­افتد. تصادفا 8 جفت کفش مختلفم جلوی در جمع نمی­شوند و تصادفا خانه مرتب­تر از همیشه می­شود و تصادفا بر خلاف همیشه وقت صرف جمع و جور کردن کسل کننده نیست!

وقتی مادر هست سر پول دادن به چاقو تیزکنی که همه­ی تهران صدایش را حداقل یک بار شنیده­اند بحث می­کنیم. قبول ندارم. می­گویم با این که می­گیرد و دعایی می­کند، گدا نیست. شاید غرورش بشکند. مادر که هست جواب می­دهد که می­دانم و کار خودش را می­کند. مادر که نیست تا صدای گرفته­ی مرد در کوچه می­پیچد، می­پرم سراغ کیفم و سریع می­روم پایین. دعا که می­کند فکر می­کنم مادر می­داند لابد چیزهایی!

وقتی مادر نیست، ساعت از هفت که می­گذرد و هنوز به خانه نرسیده­ام، نگران خودم می­شوم و فکر می­کنم باید سریع­تر بروم خانه. مادر که هست تا زنگ می­زند به پرسیدن کجایی، با اخم می­گویم تازه هفت است و زیر لبی فکر می­کنم که 21 ساله هستم من دیگر.

مادر که هست اختلاف نظر هست. سر جاهایی که نباید رفت. کسانی که نباید دید، کارهایی که نباید کرد. مادر که نیست جاهایی نمی­روم. کسانی را نمی­بینم و کارهایی را نمی­کنم.

مادر که نیست با اهل فامیل که زنگ می­زنند به احوال­پرسی یک دور کامل مسابقه می­دهم در تعارف تکه پاره کردن و قربان شما و بچه­ها را از طرف من ببوسید و ببنیمتان به زودی و وای چه خوش­حال شدم صداتان را شنیدم و لطف کردید از خواب بیدارم کردید بگویید جای مادر خالی نباشد و ...

مادر که هست هر دو فکر می­کنیم این حرف­ها احساسات واقعی نیستند. او فکر می­کند باید به زبان ­آورد. من فکر می­کنم باید همان را گفت که واقعا احساس می­شود. اگر این­هاست این­ها و اگر نیست لزومی هم نیست.

مادر که نیست، هست­های زیادی نیست و نیست­های زیادی هست. مادر، درون من، بین همه­ی آنچه از کودکی به من آموخته و بین همه­ی سال­های رفاقت قدیمی­مان که همسال من است حضور دارد. مادر در نگاهی که به من بخشیده، در مهربانی مثال زدنیش که هیچ وقت قبول نداشتم ولی همواره ستودم، در نظم درونی خانه، در برگ برگ گلدان­هایی که به من سپرده و هم صحبت­های قدیمیش هستند، در ظرف برنج­های پسمانده­ی پشت پنجره برای کبوترها، در چهار قل صبح­ها، در زیر لب زمزمه کردن موقع شستن ظرف­ها ، یک باره از عصبانیت منفجر شدن و یک دفعه آرام شدن و حتی در چشمانم که برق می­زند وقتی به تو فکر می­کنم حضور دارد.

          با مادری که همه ­جا هست، مجال دلتنگی نیست...

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 13 |


 

از یک ساعتی به بعد که نتوانم بخوابم، هرچه هم خسته باشم خوابیدن سخت می شود. ساعت هایی که با این حال می گذرند ساعت های عجیبی هستند. نمی دانم چه طور ولی هم من جور دیگری می شوم هم بقیه. آدم ها انگار نزدیک تر و صمیمی ترند. اگر پیامکی به کسی بزنم، بعدها که دوباره بخوانمش سریع می فهمم در همچو موقعی فرستاده ام. ذهنم یک جور سیلانی خاص را تجربه می کند که انگار توانی برای مراعات فرم ها و قواعد روز را ندارد. همه چیز شفاف تر می شود و ساده تر. جایی برای فکرهای بد باقی نمی ماند و انگار همه مثل من خسته تر از آنند که پیام های زاید را انتقال دهند فقط و فقط لب کلام منتقل می شود. خوب که فکر کنم دو بار هم این بی وزنی شبانه اتفاقات جالب و عجیبی را رقم زد که فرای انتظارم بود. حتی کتاب خواندن در این ساعت ها تجربه ای کاملا متفاوت است. صفحات کتاب مثل فیلم می شوند و از هر صفحه تصویری می ماند.حتی تصویر واضح تو تاب بر می دارد. کش می آید و انگار با همان سمج بودنت پهن می شود روی تمام سطح اتاق.در چنین شب هایی آهسته تو را نفس می کشم تا بخوابم.

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 13 |


 

رفته بودم شهروند. فکر کردم بهترین جایی که می­تونم پرسش نامه­های بازاریابی رو پر کنم اونجاست. با خودم گفتم اگر کسی پشت میز ارتباط با مدیریت بود، می­رم و اجازه می­گیرم. اگرم نبود کارم رو می­کنم .کسی نبود. می­رفتم سراغ کسانی که در صف­های طولانی بودند و سلامی و علیکی و .... سوال­ها را می­پرسیدم و جواب­ها را یادداشت می­کردم. استاد گفته بود دقت پاسخ دهنده بیشتره این طوری. واکنش مردم خیلی خوب بود. خیلی بیشتر از تصورم همکاری کردند. حتی بعضی­ها بارها ازم تشکر کردند. تا این که همین طور که می­گشتم، آقای نسبتا محترمی با ظاهری که از یه حراستی انتظار می­ره اومد جلو پرسید چی می­نویسی؟ من که شستم خبردار شد طرف چی کارست مثل  بچه­ی خوب راستشو گفتم. گفتم دانشجوام و این­ها هم برای شرکت خاصی نیست و ... گفت هماهنگ کردی؟ گفتم نه. گفت کارت قانونی نیست و مثل اینه که من بیام تو حیاط خونه شما بچرخم و بگم مزاحم که نیستم!.... که منم رگ بچه سرتقیم زد بالا و گفتم مگه مزاحمت ایجاد کردم برا کسی و با آدما حرف می­زنم و از خودشون اجازه می­گیرم و مگه حرف زدن جرمه و هرکی نخواد حرف نمی­زنه و  ... یکی من بگو یکی اون. مردم که رد می­شدند حساس شده بودند و نگاه می­کردند. یک دفعه طرف برگشت گفت اصلا اجازه نمی­دم این کاغذا رو ببری بیرون که من دیدم داره بیخ پیدا می­کنه و در رفتم.

بیرون توی  پارکینگ هم چندتا پرسشنامه­ی دیگه پر کردم که بارون شدید شد و دیگه اونجا هم نمی­شد ایستاد. زیر بارون راه افتادم سمت خونه. تو راه دایم به این فکر می­کردم که اگر برخورد دیگه­ای می­کرد، منم موضع تدافعی نمی­گرفتم. می­تونست راه نماییم کنه که چی کار کنم. اون وقت کار به داد و اینا نمی­کشید. می­شد منم زبل­تر می­بودم یا آروم­تر. هزاران می­شد دیگه هم می­شد...

ولی راستی چرا حراستی­های هیچ ارگانی را ندیدم که راهکاری سوای ایجاد ترس و اعمال زور بلد باشند؟!

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 16 فروردین1388 20 |


 

نمی­دانم اگر ناخن­هایت بلند بود باز این قدر که حالا دوستت دارم دوستت داشتم یا نه

یا اگر شاعر مورد علاقه­ات یکی از این سیاه و تلخ­هایی بود که هیچ وقت دوستشان نداشتم چه می­کردم

نمی­دانم اگر این قدر مثل من محو گل و برگ و جنگل نبودی چه فرقی برایم می­کرد

هیچ نمی­دانم اگر زیرکانه و دوستانه شوخی نمی­کردی دل می­بستم یا نه

و نپرس چون نمی­دانم اگر این همه که هستی نبودی، روشن نبودی، در دلم چه می­گذشت

نمی­دانم از این همه جزییات محو کدام یک شده­ام

ولی خوب می­دانم که دوستت دارم

 

سال نو مبارک.

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 28 اسفند1387 0 |


 

خوب که نگاه می کنم چیزهای ریزه میزه و کوچکی هستند پیوندهای میان آدم ها. انگار با کم رویی پی بهانه ای برای با هم بودن هستیم...

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 23 اسفند1387 16 |


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن X

سردآب رود.کلاردشت.جایی که برای هزارمین بار عاشق ترکیب آب، کوه، جنگل و خدا شدم.


قطرات اول
نامه به من


کوتاه خواندنی

نازنین من
برای دخترم!
خواهر عزیز من
گفتگو!
رقص!!!
آرشیو پیوندهای روزانه


بارش های قدیمی

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

شعر


می خونم

*
راز
لیلا
سروش
رهایی (فرهمند)
شب شرقی(سارا)
خاطرات فرنگ (هادی)
کوچه علی چپ(احسان)
سیب زمینی آسیب دیده(پدی)
نغمه های نوی یک شبان(هامون)
مجاز (فروزنده)
زندگی ( علی )
سکوووت ( مینا )
کوهستان ( همایون)
سکوت بشکسته(هادی)
از هر دری وری ( حسین )
پیاده روی ( سید حسین )
ارمیا
تی.ام
ایران اهدا
گرافیکی
متانویا


    :

قالب : Night Skin