تبليغاتX
رود
 

   World is  so much filled with hatred that those who find love in their chests have to reveal it.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 12 مهر1387 ساعت 18 |
 

آدم موقع HEX بازی کردن عمیقا با مفهوم توسعه­ی پایدار درگیر می­شه.

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 0 |
 

۲۰سال پیش درد مفهوم حضورم و آمادگیم بود. ۲۰سال بعد از اون سال

،

 درد مفهوم حضورم و آماده نبودنمه.

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت 0 |
 

 

Shift را رها کن عزیز من، لازم نیست همه چیز این قدر بزرگ باشد...

+ بارش های ذهن و دل مهبان در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 0 |
 

من هنوز در به در طرّه‌ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم
ریشه دارم
یکی از پاپتی‌هاتم

آقای کوچیک‌نواز بنده‌پرور
من هنوزم صله‌گیر چشم بارونی اون ابر نیگاتم

منو کشتی منو کشتی منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته‌هاتم

من هنوز در به در طرّه‌ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم
ریشه دارم
یکی از پاپتی‌هاتم

 

پ.ن : قال الله تعالی: من طلبنی وجدنی،و من وجدنی احبّنی، و من احبّنی عشقنی، و من عشقنی عشقته، و من عشقته قتلته، و من قتلته علیّ دیته، و من علیّ دیته فانّی دیته

پ.ن : کجاست منتظر تو؟ چه انتظار عجیبی! تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی...

پ.ن : عید مبارک.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 12 |
 

روز­های عجیبی­ست. صداقت از جنس نوشتن نیست، هر دو سحرند. طلسم این، آن را خنثی کند گمانم. دلم تنگ است، راه عبور حرف­ها و لرزش­ها به ذهنم انگار بند آمده، می­ترسم، از بی­پروایی دلم، از هم­دستی ناقص عقل با این ناقصه عقل، دل! می­ترسم. از نگاه­های نیامده­ی فردا، از نبود بود نگاهت، من از هر فکر کرده و نکرده، از وسوسه­های دل ساده، می­ترسم. از این ترس دائم هم. من از یک اشتباه ساده می­ترسم....

کاش واژه راه به حقیقت می­برد.

یا نور المستوحشین فی الظلم...

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 0 |

 

Time runs and I can’t run any faster…

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 21 |
 

دین و مذهب بر ما، عشق رخ دل­بر ماست

                               پیش ارباب نظر، دین مصحّح این است

عیدمون مبارک.

+ بارش های ذهن و دل مهبان در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 13 |
 

این روز­ها بیشتر از هر وقت دیگه­ای مختار بودن انسان رو تجربه می­کنم. یا شاید هم درک می­کنم. و این که اگه اون بار امانت، اختیار بوده، کوه و آسمون و همه و همه حق داشتن که از ترس بلرزن و نپذیرن و من حق دارم از اولین دقایق روز که چشمم رو باز می­کنم تا آخرین لحظه که پلکام دوباره با همن، سنگینی این بار رو حس کنم. به خدا حق دارم. اگه مژه­هام گاه به گاه تر می­شن، خیال و ذهنم از تنم دوره، به خدا حق دارم. دارم سعی می­کنم به اندازه­ی آدم بودنم انسان بشم. سعی می­کنم به اون حقیقت عاشقانگی پشت هر انتخاب برسم. به خدا حق دارم اگه رد نگاهم هنوز گیجه. فقط به من شک نکن. به خدا حق دارم...

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 0 |
 

یه لحظه،  ته دلت، برای خوب موندن همه­ی خوبی­ها دعا کن... هیسسس، فقط دعا کن.

 

 

+ بارش های ذهن و دل مهبان در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 13 |